خرید بک لینک

براش نوشتم فلان سریال رو میبینی؟ گفت آره میدیدم ولی الان اینجا دیگه تلوزیون نداریم. یکم بعدش نوشت یاد روزایی افتادم که بعد آنژیو تو مسیر برام قسمت جدید سریالی که جمعهها میداد رو تعریف میکردی و اشک شد. فکر کردم چه چیزای چرتی میتونه خاطره بشه سمیر چه چیزایی.

برچسب: نویسنده: مینا حبیبی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:40

موج دریازده را تنگهی ساحل قفس است
ماهی تُنگ نباشد، دل طوفانی ما
عاقلان پا مگذارید به میخانه عشق
داغ صد مُهر جنون خورده به پیشانی ما
ترمه و اطلس و دیبا همگی مال شما
خرقهای نیست برازندهی عریانی ما
زلف ما چون خم زنجیر گره در گره است
شانه رَم میکند از فرط پریشانی ما

برچسب: نویسنده: مینا حبیبی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:40

میگفت رازت رو به سنگ بگو، سر تاشی، پرت کن تو دریا، تا آب با خودش ببره دفن کنه. کسی خبردار نشه. هیچکسی براش نمونده بود بجز چند تا سگ و مرغ و حیوون که به اونا پناه میبرد به محبت کردن به اونا نیاز داشت ب

برچسب: نویسنده: مینا حبیبی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:40

صفحه بندی